محمد گل مومند بابای فاشیزم و ستم ملی در افغانستان
همایون بهاء

شعارش چهار «پ» بود: پشتو، پشتون، پشتونستان، پکتیا!
یازده نفر دهقان اوزبیک را زنده پوست کند و بعد مرده هایشان را در میان خرمن گندم آتش زد!
دهها جریب زمین آبی و للمی حاصلخیز مردمان صفحات شمال، شمال شرق و غرب کشور را با جبر و اکراه از مالکان اصلی آن غصب و برای ناقلان قبایل پشتون اعطاء کرد
اشاره:
اطلاع از وضعیت فرهنگی و تاریخ معاصر همسایگان، بهویژه همتباران ملی و زبانی خود ضرورتی انکار ناپذیر است. چرا که این سیاستهای زنجیرهای استعماری در یک منطقه به منصه اجرا گذاشته میشود. سرنوشت مشترک همسایگان ما را مجبور به مطالعه حال همسایگان خود میکند. امید است که این مقاله برای درک هرچه بهتر وضعیت خود و همسایگانمان کمک کند.
همزمان با حکومت شوونیستی پهلوی، در همسایگی ایران حکومت مشابهی از پشتونها بر سر کار آمد که بلایی شبیه اقدامات نژادپرستانهی پخلوی را در مورد اقوام ازبک، هزاره و تاجیک افغانستان به مرحلهی اجرا گذاشت. تعمیم و تحمیل هویت قومی پشتون بر سایر اقوام سایر افغانستان از جمله قتل و کشتار نخبگان اقوام، رسمیت دادن زبان پشتون در سراسر افغانستان، تغییر نامهای ترکی و فارسی مناطق و مدارس از جمله این اقدامات است. این مقاله از وبلاگ «ترکستان جنوبی» به آدرس http://abduljabar.blogfa.com گرفته شده است. میتوانید مقاله را از این وبسایت نیز دریافت بفرمایید. در ضمن مقاله اندکی ویرایش فنی شده است.
باعرض ارادت و احترام
تورکآز توران
TurkAzTuran@yahoo.com
محمد گل خان مومند، یکی از بدنامترین چهره های اشاعه دهندهی تبعیض نژادی و ستم ملی در تاریخ کشور ما [افغانستان] است. وی با نهادینه کردن ستم ملی و فاشیسم درکشور، تضاد عمیقی را بین ملیتها ایجاد نمود، فرهنگ و افتخارات شکوهمند چند هزارسالۀ ما را به خاک و خون کشانید.
محمد کل مومند با روش خاص فاشیستی خود در صفحات شمال کشور، شهر کابل و کوهدامن زمین، دست به تجاوز وکشتار اهالی بیگناه زد، شمال و جنوب کشور را به جان هم افکند، به نامهای تاریخی و اصیل کشور دستبرد بیشرمانه زد، زبان پشتو را با تضعیف زبان شیوای فارسی و اوزبیکی و نورستانی با خشونت تباری بر مردم تحمیل نمود، آثارتاریخی را دشمنانه نابود کرد، کتب فارسی و اوزبیکی را با خشم و کین حسودانه به آتش کشید و خاکسترش را در«پته خزانه» گذاشت. ای کاش مادر چنین فرزند جنایتکاری را قبل از تولد سقط میکرد تا جنایتکاران امروز به پیروی از اندیشه وی دامن تاریخ را لکهدار نمیساختند.
محمد گل خان مومند فرزند «برگد خورشید خان» متعلق به قبیله «شنوار» بود که قبل از تقرر خویش به مقام نایب الحکومۀ مزارشریف جهت اجرای وظیفه در قطغن ثبت نام کرده بود، با گذشت زمان از رسوخ بدر بارنادر شاه برخوردار گردید، در توطئه علیه شاه امان الله و سقوط دولت امانی همکار نزدیک نادر غدار و برادران او بود. با به قدرت رسیدن نادر و برادر مستبد او هاشم خان صدراعظم، محمد گل خان مومند درهیأت برادر ششم نادر، صاحب دم و دستگاه و امتیازات بی حد و مرزی گردید. وی به دستور هاشم و نادر بتأریخ ١۴ اکتبر ١٩٢٩میلادی و همچنان در اگست ١٩٣٠ بر مردمان شمالی که پس از سرکوب و شکست حبیب الله کلکانی تسلیم شده بودند با قوای منظم و مجهز نظامی لشکر کشی و حمله کرد، قتل عامی را توسط لشکریان جنوبی اعم از جاجی، منگل، جدران، وزیری و احمدزایی بیرحمانه به راه انداخت. او در این یورش بر مردمان بی گناه شمالی تحت شعار «سرش چت ومالش تاراج» دست به کشتار مردان پیر، جوان، زنان، کودکان وغارت مال و دارایی مردم زدند این جلادان، خلاف موازین و ارزشهای انسانی و غیرت و ناموس پشتونوالی مرتکب جنایاتی از گونۀ اسیر گرفتن و بحیث غنیمت بردن زنان شده و زنانی که تن به تسلیم نمیدادند یغماگران شکنجههای گوناگون داده و از ضجههایشان لذت میبردند.
مرحوم غلام محمد غبار مینویسد «شاه محمود بردار نادرغدار تمام فعالیتهای تخریبی خودش را در این ولایت بدست قوای وحشی پشتوزبانان ولایت پکیتا بنام «افغان وغیر افغان» انجام داد واین خطرناکترین هسته نفاق و تجزیه ملت بود که در صفحات شمال کشور به دست او کاشته شد و بعدها به دست محمد گل مومند آبیاری شد. مرحوم میر نجم الدین انصاری مینگارد: «محمدگل مومند در سالهای سلطنت محمد ظاهر خان گفته : (من باید به مجرد سقوط سقوی در کابل و غلبه به مردم سمت جنوبی امر میدادم که چنداول کابل را سوخته مردم آنرا تار و مار و مال ایشان تاراج شود، اما این کار رانکردم و حال پشیمانم وخود را ملامت میکنم و بر ریش خود تف میکنم.» )کشتارها و قتلعامهای بیرحمانۀ ناشی از قصاوت و تعصب شدید محمد گل خان مومند را حتی جراید رسمی دولتی مانند روزنامه اصلاح که در حمایت از دولت مستبد نادرخانی نشرات و فعالیت داشتند نیز نتوانستند پنهان نمایند و با وجود سانسور جراید از جانب مقامات دولتی، روزنامه اصلاح در شماره ١٠ جدی ١٣٠٨ وشماره ١١ جدی و شماره ٢٩حوت ١٣٠٨ با رعایت جانب احتیاط ومحافظه کاری مینویسد: «١٩٢ نفر شمالی محبوس و هفتاد نفر کوهستانی اسیر و سر هفت نفر کوهستانی به کابل آورده شد ٣٠٠ نفر اسیر و عده ای مقتول و عده یی فرار، ۵٠ نفر دریک روز اعدام گردیدند.» قرار نوشته مرحوم غبار «در حالیکه شاه هر روز از ١٠ الی ۵٠ نفر مردم شمالی را به عنوان اشرار بدون محکمه گلوله باران میکرد مردم دیدند که نادر غدار و محمدگل مومند به انتقام مرگ کیوناری خون مردم شمالی را تا آخرین نفر به خاک میریزد، دست بیک سلسله اقدامات و قیامهای زدند واین قیامها سندی شد تا بیشتر از پیش بریختن خون این مردم اقدام نمایند.»
محمدگل خان مومند مناسبترین شخصی بود برای بیشبرد اهداف و برآورده ساختن مقاصد شوم استعمار انگلیس در کشور ما . وی به حیث رئیس تنظیمۀ شمالی با لشکری از جیره خواران انگلیس متشکل از اقوام و قبایل جاجی، منگل، وزیری احمدزایی، کروخیل و طوطی خیل که تعداد آنها به ٢۵ هزار نفر بالغ می شد تحت امر و قومانده خود علیه مردمان بیچاره و بیگناه و بیدفاع شمالی سوق داد و محشری از بیدادگری قتل عام جور ، چپاول، غارت، بیناموسی و تجاوز وحشیانه را براه انداخت .
مرحوم غبار می نگارد : «محمد گل مومند درین ولایت قیافت فاتح بخود گرفته و در کمال تکبر و بیگانگی با مردم پیش آمد دشمنانه و وحشیانه بنمود، او قوای حشری و نظامی را در تاراج خانهها، انهدام دیوارها باغها ومحراق قلعهها بگماشت و خود مشغول شکنجه، اهانت، لت وکوب مردم بود و از قیام کنندگان جان می خواست، آنهاییکه پول، طلا و سلاح نداشتند چوب میزد، دشنامهای رکیک و دور از شرف انسانی میداد، حتی به تأیید سایر تاریخنویسان، تهدید به احضار زنش در محضر عام مینمود. اگر در خانه های تلاشی شده زیورات بدستشان نمی آمد زنان خانواده را تهدید به فروبردن سوزن در پستانهایشان مینمودند به گذارش شماره ۵٨ ماه دلو روزنامه اصلاح، یک ( محمد گل مومند از مردم شمالی ٣٩٨٣۴ دانه طلا و ١۴٩٢٠٦ سکه نقره از خانه دزدی و به نادر غدار تقدیم کرد البته این حساب روزنامه شامل زیورات و پول نقد و اثاثیه خانه مثل قالین و ظروف نمی باشد که لشکریان وحشی صفت با خود بردند.(
یک نفر پیر مرد شمالی که محمد عباس خان نام داشت در اظهاراتش راجع به وحشیگریهای محمد گل خان مومند و لشکریان وحشی او چنین نقل میکند: «زمانیکه لشکریان جنگلی به خانه ما آمدند بعداز شکستاندن در و پنجرهها به خانه پسرم داخل شدند آرمونیه پسرم باز بود چند نفر ملیشه بخاطر صاحب شدن آرمونیه گویا که صندوق طلا است باهم به جنگ و دعوا پرداختند تا بالاخره یکی از کلان هایشان رسید و فوراً آرمونیه را بغل کرد وقتیکه دروازه آرمونیه در موقع بغل گرفتن بسته گردید او خود صدایی بلند کرد، دلگی مشر ترسید و آرمونیه را به زمین انداخت و همه چند قدم دورتر از آرمونیه استادند و از ترس دست به آرمونیه نزدند ( بعد دستار و پتوی مرا گرفتند و مرا بدرختی بستند وآنقدر چوبم زدند که از هوش رفتم .» (نقل قول از کتاب یغمای دوم منگلی ) .
همچنان شخص دیگری اظهار داشته است که وحشیان جنوبی دوشاب را که مردم شمالی از شیره انگور یا شیره توت درست میکنند ودر چلیکهای چرمی یا داخل چاتیها ذخیره میکنند و در ایام زمستان با نان و چای صبحانه آنرا میخورند خیال کردند که روغن یا تیل شرشم یا تیل سیاه است، در موهای دراز، بروتها و چپلیهای خود مالیدند، چونکه آنها به چرب کردند موهای سرشان با تیل سیاه عادت داشتند، وزیر محمد گل خان مومندکه نخستین سردمدار فاشیسم، آپارتاید نژادی و ستم ملی در افغانستان بود برای تطبیق پروژه های فاشیستی و پشتونیزه کردن افغانستان و ستم ملی بر اقوام شمال کشور به یک تعداد عناصر فاسد و جنایتپیشۀ دیگر نیز ضرورت داشت، آنجمله بااختر محمد( پدر دکتر نجیب الله ریس جمهور) که در قریه ی میلن پکتیا چلی مسجد بود و صرف چند سوره نزد ملا بیش نخوانده بودواضافه از آن سوادی نداشت آشنا گردید وی نخست در ولایت قطغن به عنوان شاطر زیر رکاب اسپهای محمد گل مومند و سپس با فرا گرفتن تعلیم از مکتب درندگی محمدگل مومند و ستم بر مردم شمال به جاه و مقام رسید و علاقهدار قطغن مقرر گردید، وحشت فطری وی با اندیشه فاشیستی محمد گل مومند سازگارگردید واین چلی مسجد بر سرنوشت مردم قطغن فرمان میراند وبا رشوهستانی و چور و چپاول مردم در مسیر اندیشه فاشیستی محمد گل مومند حرکت میکرد، این جنایت کاران فاشیست در یک اتحاد نا مقدس تخم نفاق و ستم ملی را در شمال کشور کِشتند که اختر محمد بوسیله محمدگل مومند به داود خان صدراعظم وقت معرفی و سپس به عنوان وکیل تجار در پشاور پاکستان مقرر گردید، این چلی مسجد از طریق جاسوسی دوطرفه و دوشیدن گاو شیری «مساله پشتونستان» و رشوهستانی ازتجار، صاحب ملیونها افغانی گردید و شعارش چهار «پ» بود: پشتو، پشتون، پشتونستان، پکتیا! علاوه از پدر خاین دکتر نجیب مولانا عبیداله صافی سرمدرس مدرسۀ اسدیه، عبدالغفور خان از ناقلین سر پل، حکیم بای از ناقلین بوینی قره، عبدالجبار خان حکمران شبرغان، داد محمد خان حکمران بلخ، ضیاء خان، مولانا حبیب الله معلم جبری کورس پشتو و غیره عناصر متعصب قبایلی در سر کوب مردمان بیگناه از ملیتهای با فرهنگ تاجیک اوزبیک، هزاره و ترکمن و قتل و کشتار آنها و به بند و زنجیر کشیدن روشنفکران در صفحات شمال کشور ثبت تاریخ است. شیوه برخورد غیر انسانی و فتنهانگیزانه محمد گل خان مومند و همراهانش در برابر ملیتهای غیر پشتون روشنفکران سمت شمال را واداشت تا محافل مخفی و شبنشینیهای را براه اندازند و راه چاره برای نجات مردم بجویند که میتوان از اشخاصی چون میرزا محمد قاسم، فیض الله بای، سید عمر کرنیل سید صادق گوهری، مولوی صاحب خال محمد خسته شاعر و عارف مشهور، عبدالصمد جاهد، میرزا ثاقب شاعر، عبدالاحد رقیم، میرزا غلامعلی قانون، سید حسین آقا، حلال الدین بدری، شریف شاه، قاری سید اکبر، حاجی محمد علی، حاجی عبدالرزاق نثاری، میرزا فراح الدین، نورمحمد رئیس روضه، سید شاه، اکبر لالا، مولوی غلام حیدر، مولوی محمد عثمان، عبدالله انصار و غیره از ولایت بلخ نظیر قل کاروان باشی، نظر محمد نوا، ابوالخیر خیری از میمنه آقای کریم نزیهی از اندخوی، مخدوم اسماعیل از خلم، سید محمد دهقان از کشم ولایت بدخشان، وکیل محمد صدیق از رستاق ولایت تخارنام برد .
از کارنامههای جنایتبار دیگر وزیر محمد خان مومند یکی این است که دهها جریب زمین آبی و للمی حاصلخیز مردمان صفحات شمال، شمال شرق و غرب کشور را با جبر و اکراه از مالکان اصلی آن غصب و برای ناقلان قبایل پشتون اعطاء کرد که ذکر تک تک آن با تفضیل از حوصله این نوشته خارج است او با چنین بخششهای خاینانه حقوق باشندگان اصلی وبومی مناطق شمال را لگد مال وصدای شکایات آنها را در گلو خفه کرد، عده ای را روانه زندانها نمود و تعدادی را بطورمخفی و علنی بکام مرگ فرستاد و جمعی را به ولایت کابل و سایر ولایات تبعید کرد که سرنوشت این زندانیان ستم فاشیستی محمدگل مومند کم از آوارگان فلسطین بدست صهیونیستهای یهودی نبود و شاید هم خون مشترکی در رگهایشان جریان داشت . و باین ستم ملی مردمان اصلی شمال را در ولایات دیگر تبعید و خانهها و زمینهایشان را به پشتونهای مهاجر بخشید که این سیاست صیهونستی محمد گل مومند روی فاشیسم هتلری را سفید کرد .
محمدگل مومند با این کار رواییهای محیلانه وتفرقهجویانه آتش نفاق و دشمنی را درمیان ملیت های برادر ساکن در کشورما برافروخت که منجر به قتل و خونریزی و برادرکشی دوامداری در افغانستان گردید .آتش تبعیض نژادی، سمتی و زبانی را بر افروخت و این دوزخ چی تمام امکانات وامتیازات را به قبایل پشتون و زبان پشتوقایل گردید و با نسل کشیهای بیحد و مرز و تضعیف زبان فارسی کمر خیانت بست و زبان فارسی را که طی صدها سال بشکل سالم و طبیعی رشد کرد و زبان شعر و ادب و تحریر مردم و دربارگردید، متاسفانه شوونیستهای زبانی خواستند تا این زبان مشترک و وحدت همه اقوام را صدمه زده، زبان اقلیت و ناما نوس پشتو را که در حالت احتضار بود بر زبان اکثریت مردم با خشونت تباری حاکم سازند. محمد گل مومند با سوء استفاده از مقام شامخ دولتی و صلاحیتهای بیحد و مرز که رژیم استبداد نادری و هاشم خانی به او اعطا کرده بود تمام مضامین مکاتب ، دانشکدهها وآموزشگاهها را از زبان فارسی که زبان اکثریت جامعه بود به زبان ناآشنای پشتو تبدیل نمود ، کورسهای جبری زبان پشتو را بوجود آورد و به مطبوعات وقت دستور داد که حتی عناوین کتابهای نویسندگان زبان فارسی باید حتماً به زبان پشتو باشد در غیر آن اجازه نشر داده نشود. بنابر برنامهسازیهای فاشیستی وی هزاران جلد کتاب باارزش فارسی و اوزبیکی طعمۀ حریق گردید در شمال کشور تمام کتیبههای خطی و سنگهای قبور را از بین برد و حتی کتابهای درسی مکتبها را نابود کردند و به جا ی آن ناشیانه به نشر کتب پشتو که از هر نوع ارزش علمی، ادبی و فرهنگی تهی بود پرداختند که این زخم خونین در پیکر معارف ما تا هنوز پیداست . محمد گل مومند نه تنها در ساحه تفرقهاندازی قومی و ملیتی نقش خائنانه بازی کرد بلکه در ساحه فرهنگ وادبیات کشور نقش یک دشمن خون آشام را با زبان و فرهنگ فارسی بازی نمود و قرنها این زبان را درزندان عقاید تنگنظرانه فاشیستی خود زندانی کرد، که باین همه حسادت ابلیسمأبانه خود نتوانست سر سوزن هم کار سازنده و مثبتی برای زبان پشتو انجام دهد تا از یک فرهنگ غنی و سیال برخوردار شود و بتواند زبان ادب ، قلم و دانشگاهی گردد ، هم بزبان فارسی خیانت نمود و هم نفرت و انزجار مردم را بر علیه زبان پشتو بر انگیخت .
محمد گل مومند با نیت شوم فاشیستی نامهای تاریخی کشور را که هویت مشخص چندین صد ساله داشتند از تاریخ و جغرافیای کشور ما نابود کرد و به جای آن اسمهای جدید پشتونی برگزید و با چند خائن دیگر سرنوشت کشور و مردم را رقم میزد که این ترور هویتها وتغییر نامهای تاریخی خراسان لکه ننگی است بر جبین این نژادپرستان. چنانچه در ولایت هرات نام تاریخی منطقه سبزوار، که زادگاه دانشمندانی چون مولانا حسین واعظ کاشفی سبزواری بود به«شیندند» و نام پوشنگ یا فوشنج را که مهد زایش طاهر پوشنگی بود به «پشتون زرغون» تبدیل نمودند ولی تا امروز مولانا حسین کاشفی را بنام سبزواری یاد میکنند نه شیندندی که بعد از تغییر نام شیندند ایران با زرنگی اسم سبزوار را برای منطقهی خود دزدید، و این خیانت آگاهانه در مورد قهرمان ملی ما طاهر پوشنگی نیز نابخشودنی است طاهر پوشنگی عیار و سپه سالار بزرگ عرصه پیکار و سیاست که لشکر امین الرشید را تار ومار کرد و مامون الرشید را بر تخت دارالخلافۀ عباسی در بغداد نشاند و به پاس همین خدمتش به حیث والی هرات مقرر شد و سپس اعلان استقلال میهن خود خراسان را از یوغ استعمار عرب و خلافت عباسی نمود، تا امروزکسی نگفته که طاهر «پشتون زرغونی» بلکه تاریخ خراسان وی را بنام طاهر «پوشنگی» یا «فوشنگی» می شناسدند و همچنان ابو مسلم خراسانی را هرگز ابومسلم افغان نگفتند و نمیشود تاریخ را با اسم گذاریهای فاشیستی گول زد. محمدگل مومند در ولایت هرات نام «قره تپه» را به «تورغندی» تغییرداد .
محمدگل مومند در صفحات شمال کشور نیز دستبرد به نامهای تاریخی زد چنانچه در منطقه بلخ نام قریه «چهار باغ گلشن» را به «شینکی»، نام «قلعه چه» را به «اسپین کوت»، نام «ینگی آرق» را به «نویکوت»، نام «دکبر جین» را به «شلخی» نام «هزاره چقیش» را به «استول گی»، نام «رحمت آباد» را به «جرگی»، نام «یول بولدی» را به «لیندی»، نام «ده دراز» را به «غشی»، نام «قوش تپه» را به «منگولی»، نام «سمرقندیان» را به «زرغون کوت»، نام «حصارک» را به «اوغز»، نام «چهارسنگ» رابه «سلورتیگی»،نام پلاسپوش را به «زوزان» نام «عباد» را به «دیره گی»، نام «چهل ستون» رابه «غندان»، نام «کودوخانه» را به «باندگی»، «نام کشک عبدل» رابه «بانده»، نام «کول انبو» را به «منده تی»، تغییر داد.
جنایت نابخشودنی و بزرگ دیگر محمد گل مومند که از سر لج و عقده خودکوچکبینی وی و دشمنان فرهنگ و تمدن فارسی مایه میگرفت، تغییر نام قریه بهاء الدین بود که به افتخار زادگاه مولانا جلال الدین بلخی به اسم پدرش «بهاء الدین» نامگذاری شده بود، متأسفانه بایک خیانت تاریخی و عقده وجنون فاشیستی به «اشپوله» تغییر نام داده شد، معنی «اشپوله» را باید ا زفاشیستان قبیله پرسید؟!
چرا اسم زادگاه بزرگترین دانشمند وشاعر زبان فارسی که افتخار بشریت است از زادگاهش زدوده میشود تا ایرانیان وی را به جهان از ایران امروزی معرفی نمایند؟ و این قبیلهسالاران بیفرهنگ خود میروند و از آن سوی مرزهای پاکستان خوشحال ختک و رحمان بابا را پیدا نموده اسمهای جاده های این طرف مرز بنام خوشحال خان مینه ، مکتب خوشحال خان، لیلیه خوشحال و رحمان بابا نامگذاری میکنند مگر آپارتاید شاخ و دم دارد؟
نام «ایلمانی» را به «وچه ونه»، نام «سلطان خوجه ولی» را به «میروندی»، نام «باغ وراق» را به «حاجی کوت»، نام «زاموکان» را به «کاکاکوت»، نام «بنگاله» را «به ورخی»، نام «آق تیپه» را به «اسپین کی» در شبرغان نام «تخت سلطان» را به «شین کوت» و نام «حسن تابین» را به «غزگی».
در آقچه نام «آقچه نمای» را به «بتی کوت»، نام «گومک صالح» را به «بتی»، نام «بوینی قره» را به «شول گره» . در ولایت سمنگان نام قریه «گل قشلاق» را به «جوغی» نام «کته قشلاق» را به «جگه بانده» نام «مینگ قشلاق» را به «زندی کوت»، نام «لرغان» را به «کلای وزیر»، نام «جوی زندان» را به «جوی ژوندون»، نام دره «زندان» را به «دره ژوندون» تغییر داد.
اگر مردم این مناطق نام اصلی وتاریخی آن را بر زبان میراندند مورد اذیت و بازداشت و شکنجه قرار میگرفتند .
مگر چه کسی کشور را به نام این فاشیست سجل کرده بود که با این همه صلاحیت عام وتام نامهای تاریخی کشور را تغییر دهد؟ همچنان در جوزوجان بنا بر هدایت محمد گل مومند «کمال الدین اسحق زی» یازده نفر دهقان اوزبیک را زنده پوست کرد و بعد مرده هایشان را در میان خرمن گندم آتش زد، زمانیکه مردم برای شکایت این جنایت اسحق زی نزد ظاهر شاه آمدند حکومت وقت همه شکایت کنندگان را نیز روانه زندان کرد .
محمد گل مومند و دنباله روان وی نه تنها با دستدرازیهای بیشرمانه در تغییر نام صفحات شمال و غرب کشور اقدام کردند بلکه با بیرحمی صیهونستی خود نام بسیاری از مناطق شهر کابل را به زبان پشتو و اشخاص پشتون نام گذاری کردند و بخشهای از قدیمیترین محل بودباش مردم اصیل و زادگاه روشنفکران نویسنده و شاعر کابل را بنام جاده «میوند»!؟ مسمی کردند و با این پلانهای فاشیستی غلام محمد فرهاد «پاپا» عقب اپارتمان های جاده میوند را که قبلاً باغها وگل وگلزار بودند به بدرفت بزرگ و متعفن شهر تبدیل نمودند، نام «کوته سنگی» که نام شاعره «بی بی سنگی» اولین زن سیاستمدار کابل زمین بود و اشعارش بدست عبدالرحمن خان افتاد و وی را در اتاق یا کوته «سنگی» محبوس کرد و طبق نوشته داکتر اسداله شعور نام کوته سنگی از نام این زن مأخوذ گردیده که با سیاست تنگ نظرانه کوته سنگی به «میرویس میدان» تغییر نام داده شد، نام «ده بوری» را به «جمال مینه»، نام بخشی از «شاه شهید و سیاه سنگ » را به نام «سید نور محمدشاه مینه» و محلی در «ده افشار» را بنام «سپین کلی»، «قلعه ی جرنیل» را بنام «خوشحال مینه» و قستمی از قدیمیترین نامهای شهر کابل را که بنام کوچه های «بازار ارگ، خیابان، پل خشتی، کوچه علی رضا خان وشور بازار» یاد میشدند بنام «جاده نادرپشتون» نام گذاری گردید، و محوطه فوارههای این محل را «پشتونستان وات» نامگذاری کردند آنطرفتر «پشتنی تجارتی بانک» عرض اندام کرد، نامها آب و رنگ فاشیستی (پشتون تباری ) بخود گرفت و گویا هر زنده جانی باید بنام پشتو، پشتون و پشتونستان نفس میکشید، همچنان مکرویان اول را بنام«نادرشاه مینه» و منطقه وسیع دیگر را بنام «وزیراکبر خان مینه» نام گذاری کردند .
همچنان تعداد زیادی از مکاتب را در شهر کابل بنام اقوام پشتون کردند مگر در این شهر مادران اوزبیک، هزاره و تاجیک هرگز فرزندانی نزاده بودند مگر شهر خالی از شخصیتها انقلابی و مبازرینی چون، غبار، محمودی، سرور جویا، سعدالدین بهاء، علی اصغر شعاع ، اسماعیل بلخی، براتعلی تاج، عبدالخالق قهرمان، ابراهیم صفا، انور بسمل، ، محمد ولی خان دروازی، طاهر بدخشی، مجید کلکانی و نویسندگان و شاعرانی چون واصف باختری، سپوژمی زریاب، لطیف ناظمی و صدها تن دیگر بود؟ که مکاتب و دارالمعلمینها و لیلههای شهر کابل بنام افرادی که نه تنها از کابل بلکه از افغانستان نبودند نام گذاری شد چون مکتب و لیلیه خوشحال خان و محلی بنام «خوشحال خان مینه» مسمی گردید و همچنان لیله و مکتب رحمان بابا، مکتب نازوانا (مادر میرویس هوتکی )، مکتب زرغونه (مادر احمدشاه درانی) مکتب ملالی، شفاخانه بنام ملالی «ملالی زیژنتون» و حالا جایزه اسکار دولت کرزی بنام ملالی است ملالی که هرگز وجود نداشته است (ملالی دختری جعلی عبدالحی حبیبی بود تا از قندهار در جنگ میوند قهرمان زنی داشته باشند و این زن تا اکنون نه سال تولد دارد نه سال مرگ، نه نام پدر ومادر، نه گوری دارد و نه بیوگرافی، چون تا حال عقل حکومت پشتونخواه برای این جعل عبدالحی حبیبی کار نکرده بود ممکن فردا باز برای ملالی قبر و سال تولد وسال مرگ و نام پدر و مادری بسازند و شاید مکتب دیگری را بنام مادر ومادر بزرگ ملالی افغان نام گذاری کنند) و همچنان مکتب نادریه بنام نادرغدار دیره دونی، مکتب حبییه بنام حبیب الله خان نوکر استعمار انگلیس و مکتب شادخت مریم و شاخت بلقیس نواسههای نادر دیره دونی و صدها نام دیگر بنام یک قوم خاص که به این نامها در قندهار و جلال آباد و پکتیا و هلمند نیزجاهای مسمی شده ولی در مناطق پشتونی هیچگاه یک محل یامکتب بنام تاجیک اوزبیک و هزاره و نورستانی نام گذاری نمی شود وهمچنانکه والیها باید پشتون باشند و باز میگویند «دا زمونژ بابا وطن» بابا هم هویتش مشکوک برآمد؟!
گذشته از نامهای جاها در هیچ نقطه دنیا واحد پولی یک کشور به نام یک قوم نیست مثل «افغانی» و یا لباس افغانی که متعلق به قوم بیهویت کوچی است بنام «لباس ملی» کشور جا زده شده است و رقص مردم قبایل پشتون را بنام «اتن ملی» بر همه مردم قبولاندهاند که گویا ملیتهای دیگر نه لباس دارند و نه رقص مخصوص خودرا، همه را در فرهنگ یک قبیله ذوب ومنحل کردن و خود در فرهنگ شهری دیگران ذوب نشدن، از اصول اساسی صهیونیزم است . محمد گل مومند برای اشاعه این آرمان آگاهانه به اشخاصی جعلنویسی چون حبیبی و چند تن پشتونخواه دیگر و پشتو تولنه ضرورت داشت تا با ساختن «پته خزانه» به درمان عقدههای فرهنگی خود بپردازند، اما به ریش خود خندیدند، بعد سرود ملی را که در حقیقت سرود فاشیستی است به زبان همان یک قوم خاص نواختند که امروز طبل رسوایی شان از بام اسرائیل پایین افتاد.
این بود گوشه ناچیزی از جنایات محمد گل مومند و دنباله روان سر در کفش، به امید روزی که مجسمه محمدگل مومند را بنام بابای فاشیسم صهیونیسم افغانی بسازند!
وبلاگ ترکستان جنوبی
